هیچ
به دستانش نگاه کرد درد چند سال عاشقی خاطرات عجیبی را بر روی رگ دستش رقم زده بود
هر کس که اتفاقی دستش را می دید باید داستانی تازه برایش تعریف میکرد همه میدانستن ولی زندگی پر از سوالات ناجاست.
از آن سالها تقویم ها ورق خورده ولی هیچ در هیچ!!!
هر کسی با خود نصیحتی برایش هدیه می آورد ولی نمیدانند دیگر تمام هدیه در نظر او تکراریست
او فرزندی ۶ ساله ای ،داشت به نام عشق!
عشق از اول مهمان قلبش بود،از همان مهمان های سرزده
اول با آن مهربان نبود ولی کمکم به اون عادت کرد تا جایی که عشق شد فرزند
خوانده او.
توی این۶سال نگذاشت کسی عشقش را اذیت کند.حتی نگذاشت کسی بفهمد که
آن فرزند خوانده اوست.ولی آخرش عشق پر کشید و بی خبر رفت.
و آنجا بود که دیوانگی جایش راپر کرد. (پریسا)