به من گفت:نگران نباش کنارتم...تنهات نمیذارم......کمی آروم شدم.ازدرد داشتم به خود می پیچیدم.پیشانی ام خیس از عرق بود.لبهایم را بر هم می فشردم.چشم هایش پر از اشک شد!!!! بعد از اتاق خارج شد.آن روز آخرین روز زندگی دو نفره ما بود