یک اتفاق تازه در راه است،چشمانم به سنگفرش های خیابان خیره شده،در این کوچه دیگر دلتنگی نیست.دلتنگی ها و غمها را از پنجره دل پاک کردم.گویی با لبان بسته دارم قهقهه میزنم!روزگار مرا با خود در حریر خوشبختی می پیچد.این جا، باد مهربان می وزد،آفتاب صمیمی تر وگرم تر می تابد،اینجا بوی بهشت میدهد،بوی یاس....بوی اقاقی....بوی آن خانه های قدیمی و شاید بوی حیاتی دوباره را..........!!!؟؟